X
تبلیغات
وبلاگ شخصي مقصود فردمدحي
صفحه نخست | دست نویس مقصود فردمدحی | خروجي وبلاگ | پروفایل مدیر
  باور کن
باور کن زندگی انسانها خیلی پر رمز و راز است ؛ اتفاقاتی باعث میشود که  باورها و اندوخته های که  سالیان سال با آن بود به کلی دگرگون شود و خیلی اتفاقات دیگر که باید خویشتن تجربه کرد و آموخت ، اما به چه قیمتی خدا میداند .

میدانید زندگی خیلی زیبا و دلفریب است از آن زیباتر حس تمنای دل برای یافتن گمشده ای است که برای تکامل بخشی از زیستن که از بایدهای زندگیست برای انسانها رخ میدهد . اما درصد آدمهایی که به این تکامل رسیدن بسیار کم هستند  و متاسفانه خیلی از این آدمها هم ، در زمانی هم که میخواهند برسند آن زمان دیر است و بسیار دیر و نوش داروی مرگ سهراب است و بس.

در دوره ای از زندگی این اشرف مخلوقات او را در بین روشنایی و نور میبینیم اما او چشمی برای دیدن ندارد تا با آن مسیری را انتخاب کند که به مرکزیت آن نور هدایت شود

و زمانی هم او را در بین گوهرانی میبینیم  که میتواند خود را گوهری کند اما  چون شناختی از گوهر و گوهر ی ندارد نمیتواند از آن استفاده کند و بسنده میکند به داشته ای که دارد

و شده خیلی از این آدمها را رو ببینیم که  احساس دلتنگی و تنهایی میکنند و این حس غریب سر تا پای وجودشان را فرا می گیرد در صورتیکه بین دوستان و یاران وفاداری جلوس کرداند و تنها با یاری خواستن از تک تک آنها میتواند یار و یاورش باشند  و از این حس بدور گردند، اما چشمی که باید آن دوستان و یاران  را ببیند و دلی که آنها را حس کند هنوز به آن درجه ای از شناخت نرسید است

واقعا چقدر زندگی انسان پر رمز و راز است و چقدر این اتفاقات غریب برای خیلی ها آشنا و خیلی ها غریب است ؟

اما باید قبول کرد که اساس زندگی این است و باید باورش نمود وزندگی کرد.

بیر آراز

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  دوري از فهم

دوري از فهم

يكي از عواملي كه موجب دوري از فهم و معرفت انسان ميشود ،تعصب هاست ،آري تعصب به شهر ،زبان،همكار ،هم لباس،حزب و فاميل و... كه او از شناخت واقعيت هاي پيرامونش غافل ميكند.

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  سقوط

چه خوب بود هر آنچه كه بر زبان رانده میشد و همه ی خواستنها و احساسات درون بر خامه ای سفید جای میگرفت و با واقعیت پیوند و همراه میشد ، نه چون آن مسافري كه  بر قاصدكی سوار و در حال اوج باشد و گاه گاهی با نوازش نسیمی ، رقص كنان دراندرون گلهای اقاقی غرق شود و تنها در آن حال و هوا ، بودنها را باور داشته  و به اندیشیدن به او و رسیدن به او در بوی یادها و خاطرها و بودنها  در اسارت باشد، و بي آنكه بداند مركبی كه سوار بر آنست و تا بی نهایت ها او را در این سفر همراهی میكند ، در نیمه ی راه  سقوط خواهدكرد و پرپر خواهد شد.

در نسیم باد
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  شايد

شب غريبي است

شايدهاي  ديروز كه بيدارشده اند امروز

با خاموش شده ها و خواستهاي ديروز

با رفاقت دلتنگيها غريب حال

همه  و همه مهمان لحظه ها هستند تا سحر

سحري كه با تاريكي شب نميخواهد آشتي كند

و گويا

تو جزء خاطره

 ومن جزء  ياد

تنها در دلهايي خواهيم بود

كه در روشنايي خاطرات  

 زنده خواهند شد

و شايد هم فراموش شوند

در نگاههاي مهرآميز بعد خود كه همراهيمان خواهند كرد

شايد

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  شب آرامی بود

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی در همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم"

سهراب سپهري

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  چشمها را بايد بست

چشمها را بايد بست
جور ديگر بايد ديد
خيانت را وفا
هوس را عشق
در اين روزگار وانفسا
در كوچه ي بن بست وفا
چشمها را بايد  بست
بي همسفر
بدون ما و من 
درهزار توي تنهايي
بايد رفت

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  خدايا

خدايا، تمام وجودم را آرامشي ده ،تا سادگي را بپذيرم ، از دنيا بگريزم و صبر كردن را بياموزم كه محتاج يك نظر ازدرياي لطف بيكرانت هستم .

خدايا؛ مرا به بزرگي چيزهايي كه داده اي ، آگاه كن تا كوچكي چيزهايي كه ندارم ، آرامشم را به هم نزند.

خدايا ، اجازه نده تا آدم نشديم دنيا به ما روكنه.

خدايا ، مرا چه روي نگريستن در عطوفت بيكران تو ؟ اما تو اسرار توبه را به من آموختي و باز براي هزارمين بار عشق با شكوهت را به من ثابت كردي .

خدايا ، جذبه عشق تو مي خواهم كه مي دانم به هر عشقي جز از عشق تو رو كردم ، مجازي بود ،چو طفلان در پي اش در رفتم و اكنون پشيمانم ، كه هر دلبستگي غيراز تو در من بود بازي بود .

كوله بارت بربند ، شايد اين چند سحر، فرصت آخر باشد، كه به مقصد برسيم، بشناسيم خدا را وبفهميم كه يك عمر چه غافل بوديم، مي شود آسان رفت،مي شود كاري كرد كه رضا باشد او .

خدايا به قدري كه توانايي داشتم ، در شناخت تو كوشيدم، برمن ببخشاي كه اين مايه شناسايي تو تنها وسيله اي است كه مرا به سويت رهبري مي كند.

خدا دوستدار آشناست عاشق عارف مي خواهد ، نه مشتري بهشت .

زنده ياد دكتر علي شريعتي

 

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  "لیله الرغائب" شبی به بلندای آرزو‌ها

"لیله الرغائب" شبی به بلندای آرزو‌ها

این شب را نمازی است که اگر شخص آن را به جا آورد، پس از مرگ هنگامی که در قبر گذاشته شود خداوند تبارک و تعالی ثواب نمازش را به سوی او به بهترین صورت می‌فرستد تا همدم او شود و او را از تنهایی بیرون آورد.

میت می‌پرسد تو کیستی؟ به خدا سوگند که من صورتی زیبا‌تر از تو ندیده‌ام و کلامی شیرین‌تر از کلام تو نشنیده‌ام و بویی، بهتر از بوی تو نبوئیده‌ام. آن زیباروی پاسخ می‌دهد: من ثواب آن نمازی هستم که در فلان شب از فلان ماه از فلان سال به جا آوردی.

امشب به نزد تو آمده‌ام تا حق تو را ادا کنم و مونس تنهایی تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دمیده شود و قیامت بر پا شود، من سایه بر سر تو خواهم افکند.

نماز لیله الرغائب

نماز این شب را اینگونه نقل کرده‌اند که چون اولین شب جمعه ماه مبارک رجب شد، مابین نماز مغرب و عشاء دوازده رکعت نماز اقامه شود که هر دو رکعت به یک سلام ختم می‌شود و در هر رکعت یک مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحید خوانده شود و چون دوازده رکعت به اتمام رسید، هفتاد بار ذکر «اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله» گفته شود.

پس از آن در سجده هفتاد بار ذکر «سبوحٌ قدوسٌ رب الملائکه والروح» گفته شود و پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذکر «رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم انک انت العلی الاعظم» گفته شود.

دوباره به سجده رفته و هفتاد مرتبه ذکر «سبوح قدوس رب الملائکه والروح» گفته شود. در اینجا می‌توان حاجت خود را از خدای متعال درخواست نمود.

رجب ماه خداست

ماه رحمت رجب را همین بس که پیامبر نور و رحمت فرموده‌اند: رجب ماه خداست، کسی که یک روز از آن را روزه بگیرد موجب خشنودی خدا شود و غضب الهی از او دور شود و دری از درهای جهنم به روی او بسته شود.

و نیز فرمود: رجب نام جویی است در بهشت از عسل شیرین‌تر و از برف سفیدتر که هرکس در این ماه یک روز را روزه بگیرد از آن جوی به او آب دهند.

پس می‌طلبد آگاه باشیم که چه شب‌ها و روزهایی را برای رسیدن به شعبان ورمضان پشت سرمی گذاریم.

منبع:خبرگزاری مهر


برچسب‌ها: لیله الرغائب دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  گفتگوی یک انسان با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم ...


خدا پرسید: پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید.

خدا خندید: وقت من بینهایت است...

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب میسازد؟

خدا پاسخ داد: «کودکیشان»

اینکه آنها از کودکیشان خسته میشوند،

عجله دارند که بزرگ شوند،

و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو میکنند که کودک باشند.

... اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند

و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.

.

.

.

اینکه با اضطراب به آینده مینگرند

و حال را فراموش میکند

و بنابراین نه در حال زندگی میکنند و نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی میکنند که گویی هرگز نمی میرند،

و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دست های خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم:

«به عنوان یک پدر، میخواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟»

او گفت: «بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،

همه ی کاری که آنها میتوانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیق در قلب آنان که دوستشان داریم، ایجاد کنیم

اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند،

فقط نمیدانند که چگونه احساسشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند،

و آنها را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،

بلکه آنها باید خودشان را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم:

از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم.

«همیشه»

منبع:http://ma3ta.com/post/10


برچسب‌ها: گفتگوی یک انسان با خدا, نيايش دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  سال 1391 مبارك

 

نوروز ارمغان بهار است و مهرباني و دوستي و شادي را پيام آور

با هنگامه عشق آغازميشود و آنگاه یاد و خاطره عزیزانی را كه در كنارشان هستيم را زيباتر و آنهايي كه روشني بخش محفل ما بودند و دگر نيستند را يادآور ميگرداند كه گرامي بداريم خاطر آنها را  تا در تولدي هاي  ديگر طبيعت ما را  گرامي بدارند.

سال1391 را  به همراه آگاهي، سلامتي، آرامش و شادي واقعي براي همگان آرزومندم .


دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  نبودت


در هزارتوي تنهايي با نبودت سرميكنم

ساخته هايم را با خون دل پر پر ميكنم

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  خودخواهي

زماني كه نام خداحافظي بر زبان مي آيد ضمير ناخودآگاه انسان به اين مي رسد كه چرا بايد خداحافظي كند؟

و چه آغازي از اين خداحافظي ها و پايانهاست ؟ و دليل در چيست؟

تنهاي هاي انسان در زندگي ماشيني و بي حس و روح بشر امروزي كه رحم نمي شناسد و راز بقاي خود را در اغفال و زياد خواهي و سركوبي ديگر انسان ها مي داند وغافل از اينكه انواع آسيبهاي اجتماعي كه خالقش خودخواهي اوست و ممكن است اين تولد شوم كه ما به انحرافات اجتماعي تابير ميكنيم  لغزشها و آسيبهاي آن در مسير زندگي خود يا فرزندا ن خود قرار گيرد وهرگز از آن رهايي نجويد

و آنگاه ثمره آن احساس تنهايي خاص در زندگي بدون تكيه گاه و پناهگاهي محكوم براي خود و خانواده ي خويش است .

واقعا بايد چه تدبيري كرد؟آيا بايد از زندگي خدا حافظي كرد و پايان را بدون شروع بر دفتر حيات نسل خويش بر آن نگاشت؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه بايد كرد؟

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  تنهايي بي رحمه

باورش كردم كه بي رحمه تنهايي

اما با تحمل كردنش در سالهايي كه با آن بودم آموختم

و

ساختم در درون با آن تا بمانم

و تنهاي تنها

در

تنهايي خويش روزها را به تلخي به شب رسانم

و با زنده ماني  خويش در آرزوي رسيدن به نور يا تاريكي

براي زماني ديگر آماده شوم.


دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  من زندگی را دوست دارم
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

(حسین پناهی)

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  آنانی می مانند،که نمی میرند

مناجاتی از شهید حاج عبدالله رودکی که برای دخترشان نوشته‌اند:

خدایا معرفت‌مان ده که بس بی‌معرفتیم.

صبرمان ده که بسیار عجولیم.

بصیرتمان ده که ببینیم آنچه نادیدنی است.

کورمان کن که نبایسته‌ها را نبینیم و جز تو منظر نظر نباشد.

بینشی عطا کن که اهل ثمر شویم.

و فکری ببخش تا به عظمتت پی ببریم و معرفتی یابیم.

دستی ببخش تا دستگیر باشد و قطعش کن تا جز تو بسوی کسی دراز نکند.

قدمی عطا کن که در راه تو بپیماید.

و قدرتی که در خدمت تو باشد.

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  چه بي معني است
خوب بودن و خود را براي رساندن به آن در كلام خيلي راحت است ولي در عملگرائي سخت و براي بسياري از محالات است  اما تظاهر به خوب بودن  فراوان يافت ميشود اينان به رنگارنگي و تغيير در طيف هاي گوناگون چون آفتاب پرست هاي هستند كه حرفه اي تر و زيرك تر از آن عمل ميكنند.

شايد اين خصيصه ها بر گرفته از الزامات بقاء دنيا (جنگل ساخته شده در تفكر انسان نماها)و بي وفايي آن است و يا تاثير از همجواري با ناكسان .نميدانم و اين ندانستن گاها مرا تا ناكجاباد در مسيري كه آخرش به نيستان تركستان است راهي كرده  كه برگشتنم به صرف بهايي بسيار برايم تمام گشته.

گويا در اين امتحاني كه بايد در شناخت خود بسيار محكمتر قدم برداشت من و من گويي و خود شيفته گي جزء كج مسيري و تباهي چيزي را به ما نخواهد داد و دادهاي بعدي هم فاتحه اي است بر مرده اي غريب در گورستاني متروك و گمنام.

راستي چه بي معني است اين حيات تكراري با شيفتگي هاي دروغين و با اميدها و عشقهاي واهي كه در يافتن خود خود ما را در خود اسير مي سازد و آنگاه كه به خود ميائيم و چشم حقيقت باز ميكنيم خود را در جمع مال باختگان عمر مي بينيم كه برگشت به عقب ديگر ميسر نيست .


دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  كلام

ناطق بودن انسان يكي از عواملي است كه او را از حيوانات جدا ميسازد ؛ چنانكه فيلسوفان شرق در تعاريفي كه از انسان كرده اند گفته اند انسان حيواني است ناطق . حال  ما وقتي در تعاملات اجتماعي و ارتباطي  از كلماتي كه ميتواند در جذب يا دفع  طرف مقابل  فقط يكبار مورد استفاده  قرار گيرد و شباهت بسيار زيادي به فلش دوربين عكاسي داشته  و هرگز به عقب بر نميگرد را چگونه ارزيابي و  اهميت و انتخاب عاقلانه از كلمات مفيد كه نيازها وموفقيتهاي ما بستگي به آنها دارد را چگونه  مورد استفاده قراردهيم تا به هدف مان برسيم ؟  آيا اين هنر ناطق بودند خرد مندانه به عوامل خاصي  بستگي دارد؟

فردمدحي


دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  توجيه
نميدانم آيا از آموزه هاي منفي ماست كه بيشترين آسيبي كه در تعاملات ارتباطي ،‌ افرادي كه از رنج و  آسيب آن در امان نيستند آشنايان نزديك و دوستان خوبمان ميباشد كه بي آنكه در ارتباط و برخوردهايمان مروي كنيم سعي در توجيه رفتار خود و گزندي كه به طرف مقابل زديم بر ميائيم ؟و اصلا به ديدگاه و دفاع آنها توجهي نميكنيم و زماني متوجه اشتباهمان ميشويم كه كار از كار گذشته و دلخوري و جدايي بين مان قطعي شده !!!!

آيا تا حال برايتان اين اتفاق افتاده ؟

فردمدحي

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  قصه آه
یکی بود، یکی نبود. تاجری بود، سه تا دختر داشت. روزی می خواست برای خرید و فروش به شهر دیگری برود، به دخترهایش گفت: هر چه دلتان می خواهد بگویید برایتان بخرم.
یکی گفت: پیراهن.
یکی گفت: جوراب.
دختر کوچکتر هم گفت: گل می خواهم به موی سرم بزنم.
تاجر رفت خرید و فروشش را کرد، پیراهن و جوراب را خرید اما گل یادش رفت. آمد به خانه. توی خانه نشسته بودند که یک دفعه یادش افتاد و آه کشید. در این موقع در خانه را زدند. تاجر پا شد رفت دید کسی ایستاده دم در، یک قوطی هم دستش. تاجر گفت: تو کیستی؟
آن یک نفر گفت: من آه هستم. گل آوردم برای موهای دختر کوچکترت.
تاجر خوشحال شد و گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر دید عجب گل قشنگی است. زد به موهایش.
سه روز بعد در خانه را زدند، آه آمده بود. گفت: آمده ام صاحب گل را ببرم.
تاجر رفت توی فکر که چکار بکند چکار نکند. عاقبت گفت: پدرت خوب، مادرت خوب، بیا از این کار بگذر.
آه گفت: ممکن نیست، باید دختر را ببرم.
آخرش تاجر دختر کوچکترش را سپرد به دست آه و برگشت.
آه چشم های دختر را بست و سوار ترک اسبش کرد و راه افتاد.
دختر وقتی چشم باز کرد، باغی دید خیلی خیلی بزرگ و زیبا. از لای هر گل و بوته آوازی می آمد. آه گفت: اینجا خانه ی تست.
چند روزی گذشت. دختر فقط خودش را می دید و آه را. می خورد و می خوابید و گردش می کرد اما همیشه تنها بود. روزی دلش برای پدر و مادرش تنگ شد. آه کشید. آه آمد. گفت چرا آه کشیدی؟
دختر گفت: دلم برای پدر و مادرم تنگ شده.
آه گفت: فردا می برمت پیش آنها.
فردا آه چشمهای دختر را بست و به ترک اسبش گرفت و برد به خانه ی تاجر، دم در به زمین گذاشت چشمهایش را باز کرد و گفت: فردا می آیم می برمت.
دختر تو رفت. با همه روبوسی کرد و نشستند به صحبت کردن و درد دل کردن. دختر گفت: توی باغ تنها هستم. یک نوکر هم دارم که هر کاری بهش بگویم می کند. خورد و خوراک هم فراوان است.
خاله ی دختر هم پیش آنها بود، گفت: دخترم، اینطورها هم نباید باشد، زیر کاسه نیم کاسه ای هست. تو حتماً شوهری داری. باید ته و توی کار را دربیاوری. حالا بگو ببینم شب که می خواهی بخوابی چی بهت می دهند که بخوری؟
دختر گفت: یک استکان چایی.
خاله گفت: یک شب چایی را نخور و انگشتت را ببر و نمک روش بریز که خوابت نبرد، آنوقت ببین چی پیش می آید.
دختر گفت: خوب.
فردا آه آمد و دختر را دوباره به باغ برد. شب شد. آه چایی آورد. دختر پنهانی چایی را ریخت به زیر فرش. انگشتش را برید و نمک روش ریخت و خود را به خواب زد. نصفه های شب صدای پا شنید. زیرچشمی نگاه کرد. آه را دید که فانوس به دست گرفته، پشت سرش هم پسر جوان و زیبایی مثل ماه به طرف او می آیند.
پسر جوان از آه پرسید: خانم حالش خوب بود؟
آه گفت: بلی آقا.
جوان پرسید: چایش را خورده؟
آه گفت: بلی آقا. و رفت.
جوان لباس هایش را کند و خواست پهلوی دختر بخوابد که دختر پاشد نشست و گفت: تو کیستی؟
جوان گفت: نترس من صاحب توام.
دختر گفت: پس چرا تا حالا خودت را نشان نمی دادی؟
جوان گفت: آدمیزاد شیر خام خورده، وفا ندارد. فکر می کردم که من را نبینی بهتر است. اما حالا که سرم فاش شد دیگر پنهان نمی شوم.
صبح نوکر آمد آقایش را بیدار کند. جوان گفت: بگو باغ سرخ را مرتب بکنند می آییم صبحانه بخوریم.
نوکر رفت. بعد جوان و دختر پا شدند رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغی دید که دو چشم می خواست فقط برای تماشا. همه جا گل و شکوفه بود. از همان گل هایی که آه برایش آورده بود. خواست گلی بچیند اما دستش کوتاه بود، نرسید. جوان دست دراز کرد که برای دختر گل بچیند. دختر نگاه کرد دید پر کوچکی به زیر بغل مردش چسبیده است. دست دراز کرد و پر را گرفت کشید. پر کنده شد اما هوا ناگهان ابری شد و دختر بی هوش به زمین افتاد و وقتی چشم باز کرد کسی را ندید. جوان دراز کشیده مرده بود. آه کشید. آه آمد. دختر گفت: یک دست لباس سیاه برای من بیاور.
دختر سراپا لباس سیاه پوشید و نشست بالای سر جوان و بنا کرد به قرآن خواندن و اشک ریختن. عاقبت دید کاری ساخته نشد. به آه گفت: من را ببر توی بازار بفروش.
آه او را برد به کنیزی فروخت. دختر یکی دو روز در خانه ی تازه زندگی کرد اما می دید که همه توی خانه سیاه پوشیده اند و همه غمگین هستند. عاقبت از یکی از کنیزها پرسید: چرا توی این خانه همه لباس سیاه پوشیده اند؟ کنیز گفت: از وقتی پسر جوان و یکی یکدانه ی خانم گم شده، ما لباس سیاه می پوشیم.
دختر هیچ شبی خوابش نمی برد. همیشه تو فکر شوهرش بود که ببیند علاج دردش چیست، شبی باز بیدار مانده بود که دید دایه ی پسر خانم فانوسی برداشت و بیرون رفت. دختر پا شد و دنبالش راه افتاد. دایه از چند حیاط گذشت و به حوضی رسید. زیرآب حوض را باز کرد. حوض خالی شد. تخته سنگی دیده شد. دایه تخته سنگ را برداشت و از پلکان پایین رفت و به زیرزمینی رسید. دختر هم که دنبال دایه تا زیرزمین آمده بود، پسر جوانی را دید که به چهارمیخ کشیده شده بود.
دایه به پسر گفت: فکرهایت را کردی؟ سرت را با من یکی می کنی یا نه؟(با من می خوابی یا نه؟)
پسر گفت: نه.
دایه دوباره گفت، پسر باز گفت نه. سه دفعه دایه گفت که قبول می کنی یا نه. پسر گفت نه. عاقبت دایه عصبانی شد و با شلاق زد خون سر و صورت پسر را قاتی هم کرد.
دایه یک دوری پلو آورده بود. آن را هم زورکی به پسر خوراند و خواست بیرون برود. دختر پیش از او بیرون آمد ورفت دراز کشید خودش را به خواب زد.
دایه صبح پا شد رفت حمام. دختر به یکی از کنیزها گفت: امشب خوابی دیدم، می ترسم خانم از خوشحالی سکته بکند والا می رفتم بهش می گفتم.
حرف دختر دهان به دهان گشت تا به گوش خانم رسید. خانم دختر را صدا کرد که باید بیایی خوابت را بگویی. دختر رفت پیش خانم و گفت: خانم پشت سر من بیا تا خوابم را بگویم.
از یک یک حیاط ها گذشتند. دختر گفت: خانم عین همان حیاط هایی است که توی خواب دیدم. در هم همان در است. این هم حوض. حالا بفرمایید زیرآب را باز کنند تا ببینیم باقیش هم درست در می آید یا نه.
چه دردسر بدهم. رفتند رسیدند به زیرزمین. پسر صدای پا شنید داد زد: حرامزاده، شب آمدنت بس نبود که روز روشن هم می آیی؟
خانم صدای پسرش را شناخت و دوید رفت او را بیدار کرد و بغلش کرد. دختر گفت: خانم، همان پسری است که توی خواب دیدم.
پسر را از زیرزمین درآوردند. شستند تمیز کردند و حکیم آوردند زخم هایش را مرهم گذاشتند. بعد پسر سرگذشت خودش را گفت که چطور دایه او را برده بود زندانی کرده بود. در این موقع در زدند. خانم فهمید که دایه است. گفت: باز کنید.
دایه چند دفعه در زد، آنوقت کنیزها رفتند باز کردند. پای دایه که به حیاط رسید، تمام نوکرها و کلفت ها را به دم فحش و بد و بیراه گرفت که کدام گوری بودید نمی آمدید در را باز کنید، چند ساعت است که در می زنم.
یک دفعه چشم دایه به پسر افتاد و رنگش مثل گچ سفید شد. خانم امر کرد دایه را ریز ریز کردند و ریزه هایش را جلو سگ ها ریختند. بعد به دختر گفت: می خواهم زن پسر من بشوی.
دختر گفت: من نمی توانم شوهر کنم. باید عده ام سر بیاید بعد.
دختر فهمیده بود که دوای دردش اینجا نیست. آه کشید. آه آمد. دختر گفت: من را ببر بالای سرش. دختر باز مدت زیادی بالای سر جوان نشست و قرآن خواند و گریه کرد. عاقبت به آه گفت: مرا ببر بفروش.
آه او را دوباره فروخت. این دفعه هم خانه ی صاحبش ماتم زده بود. پرسید چه خبر است. گفتند: سال ها پیش خانم یک بچه اژدها زاییده. انداخته توی زیرزمین. اژدها روز به روز گنده تر می شود اما خانم نه دلش می خواهد او را بکشد و نه می تواند آشکار کند و به همه بگوید که اژدها بچه اش است.
روزی دختر به خانم گفت: خانم، چه خوب می شد اگر مرا می انداختید جلو اژدها که بخوردم.
خانم گفت: دختر مگر عقل از سرت پریده.
دختر آنقدر گفت که خانم ناچار قبول کرد. دختر گفت: مرا بگذارید توی یک کیسه چرمی و دهانش را ببندید و بیندازید جلو اژدها.
همین طور کردند و دختر را انداختند جلو اژدها. اژدها نگاهی به کیسه کرد و گفت: دختر، از جلدت بیا بیرون بخورمت.
دختر گفت: چرا تو درنیایی من در بیایم؟ بهتر است اول خودت از جلدت بیرون بیایی.
هر چه اژدها گفت دختر قبول نکرد. عاقبت اژدها مجبور شد از جلدش در بیاید. پسری بود مثل ماه. آنوقت دختر هم از کیسه بیرون آمد و دوتایی نشستند به صحبت کردن.
از این طرف، مدتی گذشت. خانم به کنیزهایش گفت: حالا بروید ببینید به سر دختر بیچاره چه آمد.
کنیزها آمدند از سوراخ نگاه کردند دیدند اژدها کجا بود. دختر با پسری مثل ماه نشسته صحبت می کند. مژده به خانم آوردند خانم شاد شد. آنوقت پسر و دختر را آوردند پهلوی خانم. خانم گفت: بهتر است شما دو تا زن و شوهر بشوید.
دختر گفت: باید بگذارید عده ی من سر بیاید، بعد عروسی کنیم.
دختر فهمیده بود که دوای درش در اینجا هم نیست. آه کشید. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابیده؟
آه گفت: همان طوری که دیده بودی خوابیده.
دختر باز با آه رفت و نشست بالای سر شوهرش. مدتی قرآن خواند و گریه کرد. آخر سر گفت: آه، مرا ببر بفروش.
این دفعه مرد دیگری او را خرید به خانه اش برد. کنیزهای خانه گفتند. رسم این خانه این است که کنیز تازه وارد، شب اول زیر پای آقا و خانم می خوابد.
دختر گفت: باشد.
نصفه های شب دختر بیدار شد خانم را دید که پاشد رفت شمشیری آورد و سر آقا را گوش تا گوش برید و خشک کرد و گذاشت توی تاقچه. بعد هفت قلم آرایش کرد و لباس پوشید و بیرون رفت. نوکر یک جفت اسب دم در نگاه داشته بود. دو تایی سوار اسب شدند و رفتند. دختر افتاد دنبال آنها. دری را زدند و تو رفتند. چهل حرامی دورادور نشسته بودند. چهل حرامی باشی گفت: چرا دیر کردی؟ زن گفت: چکار کنم. پدر سگ خوابش نمی برد. بکشیدش خلاص بشوم.
بعد زدند و رقصیدند و شادی کردند تا صبح نزدیک شد. دختر پیش از خانم به خانه آمد و دراز کشید و خود را به خواب زد. زن آمد توی قوطی کوچکی یک پر و مقداری روغن آورد. روغن را با پر به سر و گردن شوهرش مالید و سرش را به گردنش چسباند. مرد عطسه کرد و بیدار شد گفت: زن کجا رفته بودی بدنت سرد است؟
زن گفت: رودل کرده ام. تو که از حال من خبر نداری.
فردا شب موقع خواب، دختر گفت: من باز هم زیر پای آقا و خانم می خوابم.
نصف شبی زن مثل دیشب سر شوهرش را برید و گذاشت رفت. بعد از رفتن او دختر پاشد سر مرد را چسباند. مرد عطسه کرد و بیدار شد زنش را ندید. دختر گفت: من می دانم زنت کجاست پاشو برویم نشانت بدهم.
پاشدند رفتند به همان جای دیشبی. مرد دید که چهل حرامی دورادور نشسته اند و زنش می زند و می رقصد. خواست تو برود، دید زورش به آنها نمی رسد. رفت به طویله اسب ها را قاتی هم کرد و سر و صدا راه انداخت خودش هم ایستاد دم در. هر کس که از اتاق بیرون می آمد سرش را با شمشیر می زد. عاقبت همه را کشت غیر از زنش و چهل حرامی باشی که توی اتاق مانده بودند. آنوقت رفت تو. شمشیرش را کشیده آنها را هم کشت. بعد دست دختر را گرفت و به خانه آمدند. در خانه به دختر گفت: بیا زن من شو تمام مال و ثروت من مال تو باشد.
دختر گفت: نه، من باید بروم. پر و قوطی را به من بده، بروم.
تاجر قوطی روغن را به دختر داد. دختر آه کشید. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابیده؟
آه گفت: همانطوری که دیده بودی مثل سنگ افتاده خوابیده.
دختر گفت: من را ببر بالای سرش.
آه دختر را برد به باغ، بالای سر شوهرش. دختر قوطی را درآورد و کمی روغن به زیر بغل پسر مالید. پسر عطسه کرد و پاشد نشست.
درخت ها باز گل کردند و پرنده ها بنا کردند به آواز خواندن.
پسر دختر را بغل کرد و بوسید.

سیز ساغ من سلامت.

زنده ياد صمد بهرنگي

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت

  چرا
برای خود زندگی كردن خوب تر از آن خواهد بود كه برای دیگران و دلخوشی آنها تبسم در ظاهر و غم در درون شعله ور باشد.ما باید ها را در خود می خشكانیم تا دیگران سیراب شوند در حالي كه خود از تشنگی در جان كندنیم چرا؟

فردمدحي

دل نوشته ها
نویسنده : مقصود فردمدحی | ساعت روز
| لینک ثابت